Filed under: Pictures

With R & Z in New York - June 2004
این مطلب در اصل برای مزاح و در وصف دوست و معلم عزیزی نوشته شده. اگر او را نشناسید، نوشته چندان معنایی نخواهد داشت. ولی از آنجائی که از این متن خاطرات بسیار خوشی دارم، تصمیم گرفتم آن را هم در اینجا بیاورم!
——————————
آن محرم اسرار؛ آن مقرب انوار، آن که هر درب بستهای را مفتاح، منشاء روغن سریع و نارسیس و سهگاه، آن فرزند دربار و رفیق خاتمی، شیخ ابوحمید قائمی، از نوابغ روزگار و ملازم کردگار بود.
نقل کردهاند که در جوانی به راهی اندر بود و ماءالشعیری در دست. پس به گدایی رسید گیس بلند و آشفته. درویش لوحی بر سینه داشت و بر لوح نبشته بود “ونگ”. گدا از وی ماءالشعیرش را طلب کرد. شیخ گفت جانم بستا ولاکن این را بگذار. گدا مر او را گفت پس فرق تو با حمار چه باشد که او از جویش نگذرد و تو از آبجویت. این بگفت و پشت کرد و برفت. شیخ چون از پشت نظر کرد دید بر لوح نبشته “گنو”. پس حالتی عجیب او را پدید آمد و قصر در مغرب زمین فرو گذاشت به مشرق زمین شد. چون به آنجا رسید عهد کرد که از بریشم دوری گزیند و جز کرباس نپوشد. در زیر همان کرباس بود که معجزات کرد و مردمان به آب و نان رساند و ندای سعادت در داد. نقل است که همیشه دو چیز در بر داشت، اول چوبی جادویی که با یک سر مینبشت و با یک سر نبشته برمیداشت و دوم کتابی که تا بر آن استخاره نکردی آب نخوردی.
گویند شریفی عقل برگشته بر کوی و برزن همه حال در پی او میدوید، و هر کار شیخ کردی از او تقلید کردی. مر او را پرسیدند چرا چنین کنی؟ گفت باشد که چون حضرتش رستگار شوم. همان جا بود که شیخ روم فرمود خر بدید و خربزه ندید…
آوردهاند که از بدو تولد با چشم بسته از خاور تا باختر و از باختر تا خاور را در نوردید تا آنکه در میانسالی دل خدایگان برو برحم آمد و چشمهایش بگشودند. اما او را چشم باز کافی نیامد و دست بر دعا بود که خدایا پنجرههایم نیز بگشا که گویند هر که از این دنیا برفت و چشمش بر پنجره گشوده نگشت، بر مرگ جاهلی مرده است.
اندر احوالاتش گفتهاند که هر قوم و طایفهای او را منسوب به خود میکرد، از مسلمانان ایران و پاکستان، تا بودائیان تبت و هندوستان؛ تا کفار افرنسیه و فرنگستان، ولی شیخ همه را به یک چوب میراند، و خود را والاتر از جهان خاکی میدانست؛ بدین جهت بود که همواره روی در کوه داشتی و آرزوی صعود کردی و گفتی که این آخرین نزول من باشد. در احادیث آمده است که او پس از صعود دیگر پا به زمین نگذاشت و مردمان را آرزوی دیدار باقی گذاشت.
——————————
Originally written on August 2003 - Newport Beach
امشب، هنگام قدم زدن شبانه، به بالای سر نگریستم.
ماه هم نبود.
——————————
Originally written on March 10, 2006 - San Francisco
فکر میکردم پشت دریاها شهری است.
فکر میکردم در آن شهر،
آسمان آبیست، آب آبیست،
دوستی آبیست، مهر آبیست،
عشق آبیست.
فکر میکردم اگر قایقی میشد ساخت،
دل به دریا میشد زد،
موج آن میشد شکست،
دل ز مروارید آن میشد کند،
همچنان میشد رفت،
و به آن شهر رسید،
کوچه باغی خواهدش بود پْر ز عشق، پْر ز پُرهای صداقت، پْر ز آب.
چشمههایش جوشان، گاوهاش شیر افشان،
حوضهایش پْر ز ماهی، ماهیانش خوشحال،
دشتهایش پر شقایق، چینههایش کوتاه
فکر میکردم آنجا،
کودکی نور بدست خواهم دید.
فکر میکردم آنجا،
راه خواهم رفت،
نور خواهم خورد،
دوست خواهم داشت.
من نمیدانستم که در آن آبادی
جادهها از چینی است:
راه مینتوان رفت؛
کوچه باغهایش پْر ز موسیقی است:
حرف مینتوان زد؛
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است:
سر بلند نتوان کرد؛
مردمان همچون انار، دانههای دلشان آشکار است:
تاب مینتوان برد.
من نمیدانستم که در آنجا نیز
ماه تنها همدم تنهایی است.
——————————
Originally written on September 13, 2003 - Lido Island
بر روی نیمکت چوبی و ناراحتی نشستهام. در تلاشم تا از شوریدگی ناشی از ترافیک طولانی، و تأخیر یک ساعت و نیمه درآیم و خودم را برای شبی لذت بخش آماده کنم. ماهها منتظر این شب، و این دیدار بودهام. قرار ساعت هفت بوده، ولی میدانم زودتر از هشت نمیآید. به ساعتم نگاه میکنم، هشت و سی و هشت دقیقه، و هنوز نیامده. خوشحالم که به موقع رسیدهام.
با وجودی که پایم مثل همیشه درد دارد، از پارکینگ تا اینجا را دویدهام. مسافت چندان طولانی نبوده، ولی نفسم به سختی بالا میآید. نیمکت چوبی و سفت دردم را بیشتر میکند، ولی من به روی خودم نمیآورم. نمیخواهم درد شبم را خراب کند. از قرص خوردن خوشم نمیآید، ولی محض اطمینان دو Advil با خودم آوردهام. میدانم جمعه شب دوباره میبینمش، ولی آن جای خود، این جای خود، نمیتوانم ریسک کنم و بگذارم درد از حد معمول بیشتر شود. دو قرص را بدون آب به ته حلقم میاندازم و فرو میدهم. میخواهم بگویم به درد عادت کردهام، ولی درد چیزی نیست که بتوان به آن عادت کرد. سالهاست که پیوسته در زندگیام حضور داشته، فقط شکل عوض کرده. چهار سال سردرد پیوسته و سه سال پشت درد باعث شده پا درد یک سال و نیم اخیر را جدی نگیرم، گرچه جداً درد دارم. دیگر دنبال علت و ریشه (و درمان) نمیگردم، میدانم که منشاء همهاش در یک چیز است، شاه مسعود میگویدش “درد زاهد”. ولی امشب، اینجا، جایی برای زاهد نیست، شب تفرج است و بس.
پای کسی به بطری شرابی که آوردهام میگیرد و بطری به زمین میافتد. زیر نیمکت را نگاه میکنم، خوشبختانه نشکسته. نگرانم. اینجا خیلی شلوغتر از معمول است. فکر میکنم حتی به اندازه کافی در نیمکت جا نیست. به آخرین دیدارم فکر میکنم، سه سال و نیم پیش. در این مدت عکسهایش را دیدهام، صدایش را هم شنیدهام، میدانم پیر شده، ولی نمیدانم چقدر. پیری… یاد خودم میافتم. به سه سال و نیم پیش فکر میکنم، و به زندگیام در این مدت. سه سال و نیم مدت زیادی نیست، ولی من همه چیز زندگیام (شاید چندین بار) در این مدت عوض شده. به نظرم سی سال پیش میآید: همسر، شرکت، وطن، عشق، تخیل کارهای بزرگ و “طرحهای نو”، “دانش زیبایی آفرین”، از هیچکدام اثری نمانده. البته شاید برای هر کدام از اینها جایگزینی پیدا شده. جایگزین بهتر یا بدتر نمیدانم. بعضی وقتها فکر میکنم آرام شدهام، بعضی وقتها فکر میکنم بیتفاوت شدهام. از خودم میپرسم آیا برای حفظ آرامش، نباید بیتفاوت بود؟
دوباره درگیر پرسشهای بیپایان ذهنم شدهام. امشب، شب پرسش نیست. به ساعتم نگاه میکنم. هشت و چهل و شش دقیقه. هنوز نیامده. بطری شراب را باز میکنم و گیلاس که نه، لیوان سفید یکبار مصرفم را تا نیمه پر میکنم. شراب گس بیمزهای است. فکر میکردم بهترین شراب موجود در خانه را آوردهام. مدتها بود منتظر مناسبتی بودم تا این شراب را باز کنم، ولی چندین ماهی است که در زندگی هیچ مناسبتی نداشتهام. به هر حال شراب خوبی نیست. به پسر و دختری که در نزدیکی من نشستهاند نگاه میکنم. در فاصلهای که لبهایشان از هم جدا میشود، با حسرت به شراب من نگاه میکنند. میخواهم بهشان تعارف کنم، ولی فکر میکنم کم خواهد آمد. نمیدانند حسرتشان بیجاست، شراب خوبی نیست. فکر میکنم دیدن دو نفر که عاشقانه همدیگر را میبوسند برای من همیشه حسرتآور بوده، ولی شاید حسرت من هم بیجاست! به هر حال امشب حسرت بیمعنی است، تا چند دقیقه دیگر من غرق لذت خواهم بود. ولی آیا واقعاً لذت است، یا من بیدلیل بزرگ جلوهاش میدهم؟ به سه سال و نیم پیش فکر میکنم، به شبی که دیدمش. کمتر شبی به آن لذت در زندگی به یاد دارم. فکر میکنم اگر این را به خیلیها بگویم، مسخرهام خواهند کرد. احتمالاً اگر راجع به امشب هم بدانند، مسخره خواهند کرد. یا فکر میکنند دیوانهام، یا بیخودی شلوغ میکنم. به کسی در مورد احساسم چیزی نخواهم گفت. تعداد کمی از دوستانم میدانند با چه زحمتی، و با تحمل چه هزینهای جمعه شب دوباره به دیدارش میروم. بهشان که گفتم، لبخندشان دیدم، در مواردی متلکی هم لبخند را همراهی میکرد. ولی مگر لذت تعریف دارد؟ هر کس از چیزی لذت میبرد. یکی از زیارت مکه، یکی از رفتن به لاس وگاس. بله، میدانم، “قدر هر عاشقی به اندازه معشوق اوست”…
دوباره غرق در تفکراتم شدهام. هشت و پنجاه و نه دقیقه. جمعه باید از این هم دیرتر بروم. شاید هم سر وقت بروم. نمیدانم. به دور و برم نگاه میکنم. به این همه چهره گوناگون. اکثراً همراه یاری به اینجا آمدهاند. در اینجا کمتر کسی را بدون یار میبینی. دوباره به زوج نزدیکم نگاه میکنم. فکر میکنم خوشبختند. “امن و شراب بیغش، معشوق و جای خالی”، لابد همه را دارند. دارند؟ شاید شرابشان گستر از آنی باشد که من فکر میکنم. امن و جای خالی به جای خود، فکر میکنم از بین معشوق و شراب بیغش، کدام مهمتر است؟ به یاد صحبت دوست فیلسوفی میافتم که در پاسخ به سوال “آیا تا به حال عاشق شدهای” میگفت “فکر کردم آیا بدون معشوق هم میتوان عاشق شد؟ و به ایشان جواب دادم، بله، بله، حتما”. خوب، بدون شراب هم میتوان مست بود، بدون موسیقی هم میتوان رقصید. شاید عشق آمده تا بهانهای باشد برای محبتورزی به انسانی دیگر، و بالا بردنش به حد “معشوق”، مستی خلق شده تا موجبی باشد برای “شراب” نامیدن سرکه، و رقص دلیلی بوده برای خلق موسیقی…
حالا که فعلاً انتخابی ندارم، یاری که نیست، پس از شراب گسام لذت میبرم، و منتظر میمانم. میدانم که انتظار به درازا نخواهد کشید.
نه و ده دقیقه. نور کم میشود. ۱۸۰۰۰ نفر به صدا درمیآیند، Sting بر روی صحنه میآید… با سه سال و نیم پیش مقایسهاش میکنم. پیر شده، بسیار پیر؛ ظاهرش، صدایش، رفتارش. ولی همچنان پرقدرت است، و دوست داشتنی. مسعود میگوید فیل مرده و زنده صد تومان! رکسانا در بغل مسعود جا خوش میکند. فربد مثل همیشه ساکت است، ولی بیش از همیشه لبخند میزند. خوشحالم که اینجایم. خوشحالم که دوباره میبینمش. خوشحالم که دوباره خواهم دیدش.
——————————
Originally written on September 28, 2006 - Hollywood Bowl
I don’t exactly remember the first time I talked to God, but I remember exactly the first time he talked to me. I was about 4 years old, lying down on the floor watching TV. My mom was downstairs in her office. I suddenly heard a warm assuring voice calling my name very slowly: “A H M A D…”. It was so real that I turned around to see who’s calling me. “A H M A D… A H M A D…” the voice called me again. It was very tender and kind, and did not scare me at all. I didn’t answer, just listened, and felt the rush of blood in my face. The voice made me feel warm and relaxed.
I was afraid to tell this to my parents as I knew they would make fun of it, and the voice had such a good feeling that I didn’t want to see anyone joking about it. I just told my grandmother about it, and she’s the one who told me it was the voice of God; that God has spoken to me, and I’m a chosen one. She said I should wait and expect God to talk to me again, and that I should thank God for calling to me. Of course, she didn’t just tell this to me. She also told the story to my parents, to my aunts, and my uncles. I waited for God to talk to me again for a long time, but instead of God, my cousins and aunts started to call me like that; “A H M A D…”.
After waiting for a while, I decided to communicate with God myself. I knew that I was special, and I knew God would answer me back. I just thought maybe he doesn’t want to talk to me in front of the others; he didn’t want them to hear his voice. Or maybe he was angry that I told the story to the others. But I knew he would forgive me. I started to think about little ways of asking him my questions and getting my answers back. I knew that he had the power to do absolutely anything, but I had to keep it as a secret, and that I shouldn’t ask him to do things that others could see or understand. I’d tell him, “Dear God, if they’re going to show Pink Panther today, please ask the wind to move the leaves on that tree”. Or, “Dear God, if Saied and Hamid are going to be free to play this afternoon when I get home, send a red car in front of us on the road”. And he always answered me, and his answers were always right. I never told this to my grandma.
I had this Q&A with God for many years. I even started asking him to do things for me. I asked him to make my pretty classmate love me, and he did. She was in love with me for the whole first grade, and half of the second grade. But then the revolution happened and they separated the boys from the girls in the school. We were not even able to see each other anymore. I asked God to stop the fight between my parents, and he did. They divorced, and I stayed with my mom. I was only supposed to see my father on weekends, but some weekdays he would come to the school to give me a ride back home on his bicycle. The whole situation was so sad that I asked God to do something about it. And he did. My parents got back together. But their fights got worse. So I asked God again to finish it, and he did. They divorced again. I was already confused.
I was about 13 years old when I read the book “The Twenty-fifth Hour” by Virgil Gheorghiu. The story starts with a boy, telling his friend why he stopped talking to God. He says when he was a little kid, a series of events made his family, especially his father, very angry with him. Once he came home from the school, and found the house empty, and the door locked. He sat in front of the locked door, tired, cold, and with lots of homework to do. He found a nail on the street, and tried to unlock the door with it, but couldn’t. He asked God to help him to open the door, and as soon as he said that, the lock clicked and the door opened. He went in and started doing his homework. His parents came, and his father got very upset and beat him very badly. Later that night, he had a conversation with God:
“God, don’t you know everything?” the boy says.
“Yes, I know everything”, God replies.
“Did you know that opening the locked door with a nail would make my father upset?”
“Yes, I knew that.”
“Did you know he would beat me?”
“Yes, I knew that.”
“Why did you open the door for me then?”
“Because you asked me to open it for you.”
“But you knew my dad would beat me!”
“Yes, I knew that.”
“Why did you help me then?”
“Because you asked me to.”
I clearly remember the night I read that part of the book. I was sitting on my bed for hours, trying hard to convince myself that it’s just a story, but I couldn’t. Something was already changed; I had lost my trust. I was scared to ask God for anything after that. For many years I told this boy’s story to my friends, but no one seemed to get feeling I got from it. I wasn’t able to share this feeling with anyone.
Later in different situations, I heard people saying different things; that you should leave it to God to decide what’s good for you, or you should ask God but should leave it to him to decide if it’s good for you or not, or you should ask for whatever you want in order to get it from God, but ask God to bless it. But none of these made sense anymore.
As I grew up, I got angry with God, then I doubted his existence, and then I totally denied God by its common definition. I can’t deny the loneliness that comes with the feeling of not even having a God to pray to, but I can’t fake it either. You can’t fake belief, and you can’t fake faith.
Tonight, I was reading something that made this feeling even worse. Roman Gary in “Promise at Dawn” says: “The real tragedy behind Faust’s story is not selling the soul to Satan. The real disaster is when you realize there’s no Satan to buy your soul; there’s no buyer at all. Even selling your soul can’t get you what you want.”
Tonight I’m willing to sell my soul for a real cheap price; any taker?
——————————
Originally written on April 18, 2006 - San Francisco
چند روز پیش داشتم در کتابفروشی Barns and Nobel (که بیشتر به سوپرمارکت کتاب شبیه است، تمامی مایحتاج روزمرهات را در آن پیدا میکنی، ولی از چاق سلامتی با “علی آقا”، و حال و احوالپرسی “خانم بچهها”، و خرید نسیه در آن خبری نیست) برای خودم پرسه میزدم که چشمم افتاد به کتاب “جاناتان مرغ دریائی”. شاید از آخرین باری که این کتاب را دیده بودم ده دوازده سالی میگذشت، و از آخرین باری که آنرا خواندم، بیست و چند سال. “جاناتان” هم به فهرست خرید کتابهای آن روز اضافه شد، با این تفاوت که به جای اینکه مانند سایر کتابها به عقب ماشین و بعد به کنار سایر کتابهای کتابخانه برود، در ماشینم ماند و امروز آنرا خواندم.
*****
وقتی برای اولین بار کتاب “جاناتان مرغ دریائی” را دیدم، هشت یا نه سالم بود. دقیقاً یادم هست که یک جمعه گرم تابستان بود، و ما منزل “خانم”، مادربزرگم بودیم. برنامه بعد از ناهار همیشه ثابت بود. در کنار چْرتهای گاه و بیگاه، آقایان مشغول روزنامه و اخبار و سیاست میشدند، و خانمها هم با وجودی که حداکثر یک هفته بود همدیگر را ندیده بودند، به اندازه یک ماه حرف و غیبت داشتند، و دیگر وقت و حوصله رسیدگی به کوچکترها را نداشتند. بنابراین بچهها بالاجبار باید میخوابیدند، آن هم در اتاقهای مختلف. من به که هیچ وجه با خواب بعد از ظهر میانهای نداشتم، در کتابخانه دنبال کتابی میگشتم تا خودم را با آن سرگرم کنم. دقیقاً یادم هست که اول به سراغ “کتاب مقدس” رفتم. کتاب بسیار حس عجیبی داشت. نوع خطوط چاپی آن با بقیه کتابها فرق داشت و حسی جادوئی/مقدس به آن میداد. با وجود اینکه کاغذهای آن مانند کاغذ سیگار نازک بود، ولی کتاب همچنان قطور بود. چند صفحه آن را که خواندم، متوجه شدم عجیبی آن فقط مربوط به شکلش نبود. با آن نثر سنگین و لغات نامتعارف، از محتوای آن هم هیچ چیز نمیشد فهمید. خود کتاب هم بزرگتر از آن بود که به راحتی زیر پتو پنهان شود. بنابراین “جاناتان” با آن جلد آبی و پرنده سفید، جایگزین “کتاب مقدس” شد (خدایش ببخشاید!). برعکس کتاب اول، جاناتان بسیار راحت و روان بود، و همین که کتاب را شروع کردم، دیگر نتوانستم به زمین بگذارمش.
*****
برنامه همیشگی بعد از خواب بعد از ظهر، آبپاشی حیاط، چای تازه دم، و میوه خنک بود. بوی خاک آبپاشی شده و هندوانه تازه بریده شده، هنوز هم تمام آن احساسات بچگی را زنده میکند. بزرگترها در حیاط بر روی تخت مشغول صحبت و چای و قلیان و فالوده و بستنی نونی میشدند، بچهها هم سرگرم هندوانه و بستنی ایتالیائی جلوی فیلم سینمائی غالباً تکراری جمعه بعد از ظهر. بعد از فیلم هم که هوا کمی خنک میشد، فوتبال و استوپ هوائی و هفت سنگ با بچههای کوچه.
آن روز ولی، من حال و هوای معمول را نداشتم. چنان غرق کتاب بودم که دلم نمیخواست از فضای آن بیرون بیایم. تجربه پرواز با جاناتان، تصور متفاوت و بهتر از بقیه بودن، و تخیل همراهی با موجودی که تا آن روز به چشمم نیامده بود، میلی برای همراهی با سایر بچهها باقی نگذاشته بود. جاناتان من را در کودکی با دنیائی آشنا کرد که تا سالها همراه داشتم. دنیائی که بعدها با “غذا” و “شکار” و “غیرممکنها” به کلی محو شد. تصویر دیگری که به روشنی از آن روز تابستانی باقی مانده، سعی من بعد از اتمام کتاب بود برای پنهان کردن اشکهایم از دید سایرین.
*****
جاناتان را که دوباره خریدم، تصور میکردم فقط یادآوریای از دوران کودکی باشد. چند بار دیگر هم این تجربه را کردهام: خاطرهای شیرین که از قدیم مانده، و بعد از مدتها که دوباره به آن میرسی، چیز زیادی بیش از نشخوار آن دوران دستگیرت نمیشود. این خاطره میتواند کتابی قدیمی باشد، یا دوستی قدیمی، یا آهنگی قدیمی، و یا مکانی که از آن خاطره داری. میفهمی که شیرینی، بیشتر مربوط به ذهن و تخیل توست. در مورد جاناتان اما، داستان متفاوت بود. همان شگفتی بچگی دوباره تکرار شد، و نه فقط به دلیل یادآوری گذشته.
جاناتان قدرت عجیبی برای پرواز، و به پرواز درآوردن دارد. با وجود کوتاهی داستان، تو را با خود میبرد و در هوای بسیاری از تفکرات بیپایان و بیپاسخ چندین و چند ساله پروازت میدهد، و سپس بدون پاسخی مستقیم، ولی با حالی خوش بر زمینات میگذارد. قید و بندهایت را میشکند، بدون آنکه به شورش دعوتت کند. پند و اندرزهای مرغان دریائی پیر کتاب را دائماً در زندگی شنیدهای (یا خودت به خودت گفتهای)، و به راههای جاناتان بارها فکر کردهای، ولی جرئت او را برای پریدن نداشتهای. بعد هم با وجود اینکه جاناتان را عمیقاً “حس” میکنی، ولی “منطق”ات دوباره شروع میکند: “این فقط یک داستان است، فقط یک قصه است، فقط تخیل است”، اما چه تخیل زیبائی است…
*****
ماهها پیش، بعد از یک دوره طولانی فشار ناشی از مهاجرت و سایر قضایا، شبی منزل یکی از دوستان مهمان بودیم. پارسا، که از دور آشنائی مختصری با او داشتم هم آنجا بود. در دو، سه باری که قبلاً او را دیده بودم، همیشه به نظرم خیلی خوش خُلق و شاد آمده بود. آن شب اما فرصت بیشتری برای صحبت و آشنائی با او داشتم، و خندهروئی و بذلهگوئی او متعجبم کرده بود. با سعید که از قضا همکار او بود در مورد او صحبت میکردم، و سعید میگفت در طی چندین ماه همکاری هرگز او را غیر از این ندیده است. بعد از مهمانی من که از خُلق تنگ و احوال پریشان خودم خجل بودم، شروع کردم به توجیه خودم. از شرایط زندگی گرفته تا شرایط مالی، هزار دلیل برای ناخوشنودی داشتم، و حساب چند میلیون دلاری پارسا را هم دلیل خوبی برای سرحالی او میدانستم. ولی ضمناً به یاد آوردم که در همان مهمانی، مردان چند میلیون دلاری دیگری هم بودند که همصحبتیشان را دقایقی بیشتر نمیشد تحمل کرد. آن شب تصمیم گرفتم حالم را خوش کنم!
روز بعد که این موضوع را با “بزرگتری” در میان گذاشتم، نگاه مشکوکش را دیدم. اگرچه که این موضوع را بر زبان نیاورد، ولی شنیدم که گفت: این هم از آن تصمیمات “از اول هفته…” است: “از اول هفته صبح زود بیدار میشوم، از اول هفته ورزش میکنم، …”. با دیدن این نگاه، شُل شدم. خودم هم میدانستم که این “تغییر” چند روز یا چند هفتهای بیشتر طول نخواهد کشید، و بعد دوباره همان آش خواهد بود و همان کاسه. یکی دو روزی مشغول کلنجار با خودم بودم که پس چی؟ چاره چیست؟ قبول وضعیت، یا تلاش بیهوده؟
امشب بعد از خواندن “جاناتان”، دوباره همان احساس زنده شد: هزاران دلیل برای توجیه غیرممکن بودن “جاناتان”، برای قبول وضعیت، و برای زندگیِ روزمره و روزمرگیِ زندگی. از شرایط مالی گرفته، تا چارچوبهای اجتماعی، تا وضعیت ویزا، تا هزار دلیل دیگر. ولی در نهایت فکر میکنی این همه دلایلی است موجه برای باقی ماندن در شرایطی ناخوش، و چه خوشایند است تمامی آن احساساتِ بیمنطق برای رهایی از این شرایط. دفعه گذشته اثرات تصمیم حال خوش، دو سه ماهی باقی بود. این بار حتی دو سه روز هم دلیل کافیست برای کنار گذاشتن منطق و سعی به پرواز…
*****
امروز کتاب را در قهوهخانهای نزدیک خانه تمام کردم؛ و دوباره، چه دشوار بود پنهان کردن اشک از نگاه سایرین.
——————————
Originally written on March 3, 2003 - Lido Island
The first time I read the book “The Unbearable Lightness of Being” I was surprised by translator’s decision about changing the Persian title to “The Weight of Being”. I think “The Unbearable Lightness” is the best way to describe the world. What makes this world unbearable is more than the problems we have, more than difficulties, injustices, or unfairness. It’s the emptiness behind it all that makes it unbearable.
When you’re a child, you don’t really feel this emptiness, and that’s the only time you can just be. Then little by little you start to see it and question it, and this is when you start to grow up. At the beginning, usually when you’re a teenager, you can’t believe what you just begin to learn about life, and it makes you angry. Then you grow up a little more, and you start realizing that it’s real, but you still don’t want to accept it. You make yourself busy with something. If you’re “strong” (and lucky) you find something “meaningful”: school, study, art, work. And if you’re “weak” (or unlucky) that’s probably alcohol, drugs, etc. But it doesn’t stop there, you grow up more, and you still search for a bigger distraction, hopefully a “meaningful” one. This is when you start feeling the need of having a family, children, helping others and charity, connecting to people that you care for, and people that care for you. After all, people are the only real thing you can find… but are they? They are exactly in the same path, but maybe in a different stage. After this, you have two choices. You’re either still hopeful enough to find some meaning, or you’re not. Since the problem is the meaninglessness of this world, you have to look for that meaning out of it. The hopeful people usually find something spiritual, a religion, a spiritual group, or a philosophical way to see the world. The second group experiences the emptiness in a way that they can never escape from it.
Now, this doesn’t mean that everyone’s journey is the same. Some people stay like a child, some stay at the stage of the anger, or pleasure, or connection. But if you still feel the need, if you don’t want to stop, if you try to find a deeper meaning and a meaningful answer, then your only options are the last two choices, or maybe escaping from it all and committing suicide.
The most painful part of it is when you think about it, and you know all your sadness, your pain, and your sorrow, doesn’t really mean anything. No matter what you feel, no matter what you do, no matter what you think, it’s been felt and done and thought before. What’s the result? Nothing, absolutely nothing. And it gets even worse when you realize that getting to this nothingness doesn’t really mean anything either; vicious circle. You feel the urge to talk about it, but you know no one understands. Or maybe someone understands, but won’t feel it; maybe even feel, but… so what?! Even if you decide to say something, what do you have to say about it? Khayyam hundreds of years ago has said it all in the most beautiful way, what do you have to add to that?
A while ago, I was reading an interesting article about Rumi and Omar Khayyam, their similarities and their differences. At the end Rumi became a Sufi, but Khayyam couldn’t escape from the emptiness. I’ve always been fascinated by Khayyam, but for the last month and a half, since I read that article, I’ve been just listening to Khayyam in my car, and thinking about it. The fascination became obsession, Khayyam and his poetry - those simple quatrains - became all I could think of during the day. What amazes me the most about him is how he could be depressed (or whatever you want to call it!) and still productive. If he really believed in that emptiness, what was the motivation behind all of his works? How could one believe there’s no difference between being and not being, and still choose to live, and even pretend to enjoy it?
Khayyam and his poetry just made my life and the lightness of it more unbearable. I tried to escape from it and exactly at the right time, life showed me an escape path, a distraction, but then I realized that it was just a way to feel the emptiness of it even harder. Sometimes you think life, with all its emptiness and meaninglessness has some intelligence behind it that directs you to where you supposed to go (whatever that means), and there’s no escape from it.
They say “if you want to make Gods laugh, tell them about your plans”, but recently I think it doesn’t matter if you plan something or not, “Gods” will have their share of laughter anyway. I just can’t find any better purpose for this life, it’s all about being Gods’ clowns.
I wonder if they’re ever going to get tired of this laughter and this show; how many reruns do they need to see?
——————————
Originally written on April 6, 2006 - San Francisco